کفش های تابه تا

بوسیله saadati15. تير 1392 11:43

می خواستم یه شعر بگویم حال ندارم ای برادر                       کفش های شعرم همیشه تا به تا میشه تو دفتر
شاعرا خانه به دوشند بعضی ها شعر می فروشند                    هفت گاو زرد لاغر گاوای چاق و می دوشند
 
توی گرگ ومیش جنگل عنکبوت آهنگ می سازه                 جغد داره پاپ می خونه می گن آهنگش مجازه
 
هرجا میری سمیناره هر طرف میری همایش                           نه بیکار نه بیسوادی، وفوره کاره و دانش
 
توی این شهر پر از گرگ حاکمه قانون جنگل                         هر کی هم کلک بلد نیست تنها مونده ول معطل
 
حسرت روز و شباشون دیدن شهر فرنگه                              خونه ها پراز تنازع انگاری میدون جنگه
 
عشقای سرد و مجازی چت و وب سایت و اس.ام .اس            چی شد عشقای قدیمی توی گرمای ام.آی.اس
 
بعضی ها تو صف کنکور، بعضی هم تو نخ گیتار                      بعضی هاشون خوابه خوابند، بعضی ها همیشه بیدار
 
کلاغا تیفوس گرفتن تو تنور لیگ برتر                                   لمپنیزم بچه می ذاره توی لونه کبوتر
 
گنجشکها حواسشون نیست توی این جیک جیک مستون     تا چند تا درخت بخونن از راه میرسه زمستون
 
گربه ها عشوه میریزن واسه دزدای زباله                               چه تعاملی عجیبی دوستیشون چقدر باحاله
 
اروپا اگه روباهه آمریکا اگر که گرگه                                     حلقومش تو دستای ما اونور تنب بزرگه
 
اوبامای ینگه دنیا، فکر تسخیر زمینه                                    شبا از ترس یه گربه خواب آشفته می بینه
 
مردم ما مثل فولاد توی جنگ آبدیده می شن                       توی اوج بی صدایی یه عده پدیده میشن
 
روسا غمی ندارن همه چی بکامشونه                                    یه وجب خاک این دنیایِ دَنی بنامشونه
 
بعضی شون عاقل و کاسب، بعضیشون جن گیر و رمال          چه تنازع غریبی توی دوره دیجیتال
 
جون میدن واسه رسانه می میرن واسه تریبون                     شغلاشون انقدر زیاده که میشن چون کش تنبون
 
 
                                                                                                            ع-آوخ     

 

 

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

ما و داستان اندلس

بوسیله saadati15. تير 1392 11:41

  همه آنهایی که از مشتری های پروپا قرص آقای فلسفی در بین سالهای 42 تا 57 بوده اند حتما داستان کودک اندلسی را با بیان زیبای فلسفی شنیده و بخاطر دارند.

داستانی که اشک از چشمان شنونده جاری می کرد و عزم همه را جزم می کرد که فریب غرب را نخورند اما برای نسل امروز با آن همه گستردگی ��طلاعات و دسترسی آسان به ساده ترین خبر و حادثه وداستان این موضوع مجهول و ناشناخته است. اصلا می دانید اندلس کجاست و چرا اکنون دیگر نیست؟ امروز مردم اسپانیا و مراکش هم کمتر اطلاعی از تاریخ اندلس و هویت فرهنگی آن دارند.

اندلس بخشی از همین اسپانیای امروزین است که اکثر جوانان دنیا شهرهای کوچک و بزرگش را با نام تیم فوتبال خوب می شناسند. از اوساسونا گرفته تا زاراگوزا و از بتیس گرفته تا بارسلونا که اوج تضاد و تنازع فرهنگی فیما بین مادرید و بارسلون اتفاقا در فرهنگ دو تیم فوتبال پرطرفدار و جهانی اش مشاهده می شود.

آوازه تمدن اندلسی دردوران استعمار نو جهانی بود و استعمار فرهنگی غرب برای به زانو در آوردن استقلال آن و شکستن مقاومت فرهنگی اش از هیچ تلاشی فرو گذار نکرد تا اندلس را در خود هضم کند و با الیناسیون فرهنگی جوانان شجاعش را تسخیر کند ودستان کودک اندلسی ماجرای این استحاله فرهنگی است.

آنها که چند سال با در اختیار داشتن بزرگترین سرمایه جادویی و بی نظیر در طول تاریخ همه کوشش و تلاش خود را با بذل و بخشش به کار بردند و عصای جادوئی مهر آفرینشان را بر سر و صورت همه چرخاندند و با ریخت و پاش فراوان به خریداری مهر و محبت مردم پرداختند ناگهان پس از چهار سال دیدند که ای داد و بیداد این فقط پول نیست که می تواند مهر و محبت خریداری کند، بلکه متاع و کالائی دیگر در این بازار رونق دارد که آن فرهنگ و هنر است و آنگاه تدبیر کردند که دکانی دو نبش باز کنند که ز یک نبش قوت لایموت تقسیم کنند و از نبش دیگر کالای فرهنگی و هنری که غذای روح و جان و مسخر قلب و روان است و شد آنچه نمی باید می شد و بسته های اهدائی دو وجهی شد و سوپرمارکت ها خانه محبت در یک سبد سیب زمینی و در سبد دیگر موسیقی زیرزمینی، در یک سبد شانه تخم مرغ و جوجه زنده در جوف آن قلب یخ زده، در یک سبد چای سبلان و در آن دیگری قهوه تلخ و مقررات فرهنگ و هنر را سپردند به اطاق فکر که بجای جوانان فکر کنند زیرا که فکرشان جوان است و سینما و تئاتر و موسیقی و همه عناصر فرهنگی و هنری شدند ابزار الیناسیون ازنوع آنچه رفت بر کودک اندلسی و در باغ و راغ نوشیدند و رقصیدند و در کوچه و بازار دلربایی کردند زیرا اولویت اصلی شد فرهنگ و هنر، فراریان از جنگ و انقلاب شدند صدرنشینان امروز و قهرمانان 8 سال خون دل شدند قعرنشینان در خوابگاه های شیشه ای دور از چشم مردم. زیرا که اولویت، کار فرهنگی و هنری است و جمال هدیه را عشق است. همه باید هنری شوند چرا که یاجوج و ماجوج با ذوالقرنین دوباره سر برآورده اند از کالبد هوخشتره برای سرمستی لی لی پوتها و لوح سر بر آورده از زیر خاک آرمان نامه مکتب از راه رسیدگان در غبار است.

 

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

هان کجاست؟ پایتخت این کج آئین قرن دیوانه

بوسیله saadati15. تير 1392 11:40
 

 

زمانه غریبی است برادر

 

 

روزگار عجیبی است رفیق... بعد از پنجاه سال فهمیدن و خون دل خوردن ناگهان می بینی دو راه بیشتر نداری؛ یا اینکه اصلا نیندیشی و دوم اینکه اگر هم اندیشه کردی هیچ نفهمی و به بیراهه بروی و خود را بزنی به سیم آخر نفهمی و نفهمیدن. اصلااین فهمیدن چه بلایی است که مثل خوره تو را می خورد و نه راه پس داری نه پیش و درمانده می شوی از دست خودت و درگیر می شوی با خودت که کاشکی هشیاری نصیبت نمی شد و همه چیز را آنگونه می دیدی که دیگران بجای تو می بینند و تو می شدی همرنگ جماعت و چه راحت بودی و بی خیال و چه خوش بودی و سرخوش و دلخوش از همه چیز. روزگار و مدیران عقل کل به جای تو می فهمیدند و تصمیم می گرفتند و تو تمکین می کردی به سرنوشتی که آنها برایت رقم می زنند و پوزخند می زدی به خود عصبانی ات که هموراه رهایت نمی کرد و همه جا علامت سوال سر راهت سبز می کرد که چرا و چرا؟؟ «ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع»

 

 

چه خوب بود اگر یک روز صبح از خواب برمی خواستی و همه چیز خوب بود ذهنت و اندیشه ات تعطیل می شد و به مرخصی ابدی می رفت و تو شدی راضی از همه چیز و دیگر نه سائلی بود، نه سوالی و نه مسئله ای که همه صورت مسئله ها پاک شده بود در صفحه ذهنت و حل می شدی در زمانه و روزگاری که «احلی من العسل»  بود. و تو به بالا دستی ها تعظیم می کردی و به پائین دستی ها دستور می دادی و همه برایت تره خرد می کردند که شده بودی تسلیم محض همه شرایط و روابط و قواعد بازی که برایت نوشته بودند. من که هر چه خواستم برای یک سال نه، شش ماه و حتی یک ماه و یک روز اینگونه باشم نشد و نمی شود واقعا که سهم من از این دنیا و شاید هم آخرت همین است که بسوزم و بسازم و هر روز هم بشود یوم الحسره و شبها بشود لیله الکابوس و اطرافیانم بشوند آئینه دق که چرا اینگونه نیستم که خیلی ها هستند و دنیا به کامشان است و آرمان و اندیشه و همه آن چیزهایی که مرا احاطه کرده اند، برایشان سوژه تمسخر و ملامت و تعجب است که این دیوانه از دنیا چه می خواهد و چه می گوید و حیف نانی که او می خورد و افسوس و صد افسوس وقتی رئیس تو را مزاحم می داند و مرئوس تو را ناتوان و زمانه تو را دیوانه و حیران و این است سرنوشت تو و امثال تو که در همیشه تاریخ مزاحمی بی مهار و مانعی زبان نفهم بر سرراه همه روسا بوده ای و هستی که وجودت مایه دردسر ونفرین شده اهل و عیال و سوژه همیشگی حاکم و محکوم می باشی. هیچگاه شان مکان و مکین را ندانستی هر چه مکین گنده تر بود تو گزنده تر سخن کردی و هر چه مکان سنگین تر تو سبکسرتر به اربابان خرده گرفتی. از بی لیاقتی و تکبرشان و به غلامان بهاء دادی و احترام کردی به خاطر سرافکندگی و مظلومیتشان و شدی وصله ناجور برای محفل و مجلس و گعده و تفرجگاهشان. تو چه موجود مزاحمی که خواب بعضی را آشفته می کنی و غرور بعضی دیگر را بیدار برای احقاق حقشان و انتظار کرم هم داری. تو مگر سرنوشت ابوذر را ندیدی و نخواندی؟ تو سهمت از زندگی همین است که داری زیرا که هیچ نداری. تو حقت از هستی هیچ نیست که «الحق لمن غلب است» و تو مغلوبی. تو زبانت نیشتر است بر غده چرکین متکبران بی لیاقت و وجودت ملال آور است برای همه

 

 

آگاهی ام از هر دو جهان و حشت داد

 

 

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود (بیدل)

 

 

خوش بحال آن قناری که بالهایش

 

 

با میله های قفس فالوده می خورد

 

 

(حسن حسینی)

 

 

چی؟ سه هزار میلیارد اختلاس مگه میشه!!؟

 

 

راستی جلو 3 چند تا صفر دارد و یادش بخیر و زنده باد آنکه گفت یک جلوش بی نهایت صفر و یادش بخیر آنکه گفت آری و آنکه گفت نه...

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

«از اعماق»

بوسیله saadati15. تير 1392 11:39

 

این روزها هر چه دست بر قلم می بری و کاغذ، آنقدر سینه ات پر است که نمی دانی از کجا شروع کنی و به کجا ختم نمائی. پس ناچار می شوم با ایماء و اشاره و کوتاه بنویسم.

(گیر ندهید)

این روزها روزهای عجیبی است، توی این دنیای عجیب که نشانه هایی از آخرالزمان دارد که معروف منکر شده و منکر معروف و جهان به سوی ناکجا آبادی می رود که آن سرش ناپیداست وقتی ملتی پس از صد سال استعمار و استبداد شاخ غول را شکستند و از کشورشان بیرون انداختند تا روی پای خودشان بایستند و با فرهنگ مرام و سلیقه خودشان بسازند همه دنیا یکجوری حسادت کردند که یعنی چه؟ این چه کشوری است که می خواهد قواعد بازی ما را زیر پا بگذارد و برای خودش همه چیز را بومی  کند؛ از دموکراسی گرفته تا انرژی هسته ای و عجیب تر اینکه چقدر توانا و مصمم است که موفق هم شده و می شود و آنگاه به غرورشان برخورده و هر کدام از یک سو شروع کرده اند به حال گیری و به اصطلاح جوانها گیردادن به ملک و ملت ما که تو چرا تواناتری و شایسته تر و با دست خالی به رقابت با ما آمده ای و موفق هم می شوی و هر سازمان و کنوانسیون و دکان و دم و دستگاهی که داشتند به کار انداختند برای عقده گشائی از کشور و ملت ما و هر روز بد جوری گیر داده و می دهند و مطمئنا هم تیرشان به هدف نخواهد خورد. دست از پا درازتر عقب خواهند نشست و می بینیم که چقدر بد است که ابرقدرتهای خفن و پرور هی به ما گیر بدهند. ولی ایکاش مسئولین، که بعد از اینهمه استقامت و مقاومت، یک خورده هم از این گیردادن های بیجای اینها درس می گرفتند و کمتر به جوانان و فرزندان این مرز بوم گیر می دادند تا همه شاد و راضی باشند با دستاوردهای همه جانبه ای که اتفاقا جوانها مردان خط اول این پیروزی ها در همه جا هستند.

(ارشاد و مرشدش)

در آخرین خبرها معاون فرهنگی وزارت ارشاد می گوید از کل 165000 عنوان کتاب منتشره در سال گذشته 10 درصدش قابل ارزش و به اعتقاد ما مطالعه ای است. یکی نیست از حضرت آقا بپرسد اولا که شما خودتان به همه این کتابها مجوز داده اید، ثانیا ما که هرچه گشتیم یک وزارت ارشاد در هیچ کشور دیگر نبود که بگوییم اشتباها مجوز مال آنهاست در حالیکه این تنها وزارتخانه ای است که در جهان پر از فساد کارش ارشاد است و هدایت فرهنگ و هنر پس مرشدش کجاست؟؟ تا این ده درصد درّ غلتان را به ما معرفی کند.

(بیداری همان بیداری است)

با همه باورها واعتقاداتمان این را نیز بیافزائیم که خون مظلوم در رگ جامعه -حتی اگر مرده باشد- حیات را جاری و ساری می کند و از پس همه شقاوتها و بی رحمی هایی که وجه مشترک همه مستبدین و قدرت پرستان است هزاران و میلیونها انسان مظلوم و عاشق و مظهر خلیفه اللهی در روی زمین همواره با نثار جان و خون خود ضمن رسواگری و ایجاد هراس و لرزه براندام ستمگران روح حیات و امید و پیروزی به مظلومان و مستضعفان می دمد و غیر ممکن ها ی باور نکردنی را باور پذیر و ممکن می کند.

 دلیل زنده آن در عصر ما همین بیداری اسلامی بدون تردید و غیر قابل انکاری است که در سرزمینهای اسلامی جریان دارد و یقظه ای از نوع نفخ صور در جوامع اسلامی بپا شده است که فرعونیان زمان حتی با مصادره و دست اندازی مستقیم در آن از گزند آن در امان نخواهند ماند.

و باور کنید که شعار اول و مشترک همه قیامها الله اکبر است و الااله الاالله. و نه نان دست و نه دموکراسی و نه آزادی است و نه رفاه و تن پروری ممادی، نه اومانیسم است و نه مارکسیسم و نه سکولاریسم است و نه ناسیونالیسم و فقط و فقط اسلامی است و خدا محور که کلیه امور را با جمله «باذن الله» شروع می کنند و کلیه فریادها با ذکر الله قافیه می بندند.

باور کنیم که نور علی نوری است که یریدون لیطفئه و لکن خداست که نمی گذارد خاموش شود و ما که پیشگامان 30 ساله این بیداری بوده و هستیم، باید برای حفظ آبروی و حیثیت انقلاب خودمان همیشه پیشتاز باشیم والگو و دست از وساوس شیطان برداریم و اختلافاتی که نشانه قدرت و ثروت و دنیا پرستی است را رها کرده و همچون ملت بزرگ ایران که امروز نیز پس از 32 سال اگر اتفاقی و حادثه ای اساس و بنیان ما را هدف بگیرد با همان 98 درصد 12 فروردین 58 به پای عقیده و آرمان و دین و میهن خودش ایستاده و می ایستد و گامی عقب نمی نشیند و این نعمت بزرگ را قدر بدانیم و دست از آپارتاید گروهی و باندی کوته نظری بر خود خواهی برداریم و بندگان خدا را دوست بداریم که رضای خدا در رضای آنان است.

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

زیبا منطقی/ شاعرانه، منطقی/ رئال، اما منطقی/ ساختار شکن، منطقی/ ارزشگرا، منطقی

بوسیله saadati15. تير 1392 11:38

 

 

پس از چند و چندین سال که دوری از سریالهای مثل (رعنا) و یکی دوتای دیگر از این دست در فضای سطحی شده اکثر آثار و تولیدی به عنوان فیلم و سریال بالاخره یک مجموعه جذابی همه توجهمان را جذب کرد و چه نوستالژیک بود نگاهی که از پس سالهای جنگ و روزگار اشکها و لبخندهایمان ما را به خود فراموش شده امان بازگردانید و حال و هوای آن سالهای سخت اما غرور آفرین جنگی و خشن اما مهربان و عاشقانه آنان را که دوباره زنده کرد سریال وضعیت سفید که به سفیدی برف بود و لطافت شعر و طراوت باران و و فراوانی آب روان و جمع آدمهایی که در کثرتشان وحدت بود و وحدتشان با کثرت گره خورده بود و هنرمندانی بی ریا و بی ادعا اما بسیار کار بلد و دلداده به کارشان نه از سر وزن و دقیقه و تایم که از سر امانت داری و ادای دین به جوانان بخون خفته آن سالها، این مجموعه را پدید آوردند. بخصوص نویسندگان و کارگردان که باهوش سرشار و ذوق بدون تظاهر و تکبر مجموعه ای ساختند که برای همیشه قابل استفاده و تماشا کردن و عبرت گرفتن است برای همه عصرها و نسلها، گاهی مثل شعر نابی بود که بدون هیچ گره و گیر افتادن در وزن و قافیه خودش می جوشد و می آید و مخاطب را با خودش می برد و گاهی مثل کارهای نئورئالیسم ایتالیای پس از جنگ به عمق وجودمان و حریم خصوصی و محرمانه امان نفوذ می کرد و آن را حکایت و فاش می کرد بدون آنکه اهانتی و مرز شکنی کرده باشد.

گاهی آنقدر هنرمندانه و متفاوت و غافلگیر کننده بود که انگاری برتولوچی و فلینی و گریفیت کاری مشترک ساخته اند و در پس این کار پرسه می زنند. در این بخش بخصوص از نمادگرایی و نشانه شناسی بصری هوشمندانه حکایتها داشت. به رغم وجود ناظران و مرشدان که معمولا بر این کارها نظارت و ممیزی می کنند و این البته اجتناب ناپذیراست برای یک رسانه فراگیر در سرتاسر این سرزمین با همه تفاوتها در فرهنگ و نژاد و قوم و آداب و ادبیات خاص خودشان کاری قابل دفاع و تاثیر گذار بود. به رغم فراموش کردن (به دلیل کمبود زمان و سایر امکانات) بعضی از مفاهیم و عناصر و مولفه های آن روزگار و مسائلی همچون، جیره بندی و کوپنی شدن زندگی پشت جبهه وا انفجار و افزایش بی رویه جمعیت و روابط اجتماعی بسیار انسانی و همگرایانه آن سالها که بر عکس این روزها که فاصله ها بسیار وحشتناک و آزار دهنده است.

اما با این همه کاری بدون ادعا و از روی صداقت پرداختن به ارزشهای دفاع مقدس و شهداء شایسته تقدیر ویژه است. ای کاش آنها که 30 سال است میلیاردها بودجه را هدر داده و با هزاران ادعا خود را متولی انحصاری سینمای دفاع مقدس و انقلاب می دانسته و می دانند هم یک سکانس از فیلمهایشان به سادگی و صمیمیت سکانس آمدن خبر شهادت شهاب و عکس العمل های امیر و نماهای بسیار زیبا و غیر شعاری اما تاثیر گذار تراز دهها شعار می توانست در مخاطب عام و نه خاص که فقط خاطرات خودش را در سینما می بیند ارتباط برقرار کند. مگر این است که سالها با نگاهی مثلا حماسی و تحریک کننده و سالهای اخیر با نگاهی گیشه ای و کاسبکارانه مقدس ترین موضع ملی و دینی این سرزمین و سالهای تکرار نشدنی و رویایی 8 سال دفاع مقدس را ابزاری کردند برای اثبات خودشان و مسائلی که خودشان بهتر می دانند.

 با این حال وضعیت سفید کاستی هایی هم دارد که به همه ابعاد و قضایای اجتماعی موجود و فراگیر آن سالها توجه نکرده و مقوله ها و مولفه هائی را یا فراموش کرده اند و یا نویسندگان بیشتر درگیریهای ذهنی و مشاهدات خودشان را به تصویر کشیده اند. قضایایی مثل همدلی های شیرین مردم با بچه های جنگ، صداقت و سلامت نفس جامعه مردم و مسئولین بی توجهی به دنیا و زخارف دنیا و دلبستگی به خدا و معنویت زائد الوصف در هر صورت این اثری می تواند برای همیشه قابل نمایش و بر رغم محدودیت زمان در 8 سال جنگ برای همه فصول و همه نسلها قابل تامل است .

 

 

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

بیست میلیون قفنوس در سرزمین سیمرغ

بوسیله saadati15. تير 1392 11:38

 

آنگاه که سیمرغ فرمان داد تا قفنوس ها بال بگشایند تا بیست میلیون قفنوس آماده باشند در آتش 8 ساله حرامیان بال و پر بسوزانند تا طلای ناب طلائیه سربرآورد از قاف وجود هزاران عنقا در چزابه و شلمچه و پدیدار شود شعله های سرخ خورشید در افق دهلاویه و شهر حانی و سرتاسر بیابان پرواز شود که ماه آذر ماه آتش است و تولد میلیونها قفنوس دیگر برای همیشه این سرزمین که به قله قاف وجود پیوند خورده است.

آری ماه آذر ماه آتش است و ماه بسیج که آتش عشق در دلش زبانه ها دارد که چون قفنوس بال و پر می زند برای تولد قفنوس های دیگر و پیر مراد و سیمرغ عرصه دین و هنر سرزمین ایران خون گرفته ما، چه خوب آینده را می دید که از پس سالهای دیگر این سرزمین می شود دژ تسخیر ناپذیر دین و اندیشه و سرزمین مکرر کربلاهای تاریخ و زادگاه و خاستگاه نوادگان دانشمند آدم ابوالبشر نه یکی از نشانه های خلیفه الهی را با خود حمل می کنند که العزه لله و لرسوله و للمومنین زیرا که عزت و سربلندی از آن خدا و رسول او برای مومنین است که روزگاری در سرزمین ایران مصداق آن شدند و امروز سرتاسر سرزمین های اسلامی به پیروی از این ملت از خواب گران برخاسته و بال و پر گشوده اند.

همه وطن اسلامی ما را سیر می کنند و پرواز می کنند سرتاسر آن وطنی که از مصر و تونس و لیبی آمده و می رود تا یمن و بحرین و هرجا که ستمکاری باشد و خفاشی در کمین نشسته تا با پرواز بلندش بر بام آسمان همه سرزمینهایی که مهبط فرشتگان مقرب و خاستگاه ابراهیم و اسماعیل و موسی و عیسی و بالاخره محمد(ص) تا از مسری محمد عبور کنند و برسد به ارض سینا و طور و همه را با یقظه آسمانی بیدار کند که انگار در صور دمیده اند که یا ایها المسلمین اتحدو اتحدو و سلام و درود خدا بر خمینی که پیام آور سربلند این بیداری بود که می رود تا زمینه ساز ظهور منجی عالم شود دوباره در سرزمین پیامبران و پیروان ادیان حنیف ابراهیمی.

و بسیج درخت تنومندی است که سایه می گستراند بر سر همه آنها که برای رهائی بشر از نخوت ظلم و جهل تلاش می کنند.

 

 

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

تبلیغات ماکتی از آدمهای مقوائی

بوسیله saadati15. تير 1392 11:35

دهه فجر امسال به رغم همه محسنات هر ساله اش از جشنواره ای سراسری و همه ساله تا نماز جمعه اخیرش و همه دستاوردهای دیگر نقاط و مسائل عجیب و غریبی را نیز تجربه کردیم.

از سریالهای تلویزیونی تا آدمهای مقوایی و ماکتهای کاردستی گونه ضعیف و عجیب و غریب. هر شب که پای تلویزیون می نشینیم صحنه هایی می بینیم، حرفهایی می شنویم از دو سریال انقلابی که افسوس و دریغ و حسرت در دل و جانمان زبانه می کشد.

و...

با افسوس می گوئیم هر سال دریغ از پارسال. و با کمال تعجب و شگفتی حیران شده ایم در حالیکه هر روز شاهد افتتاح شبکه های جدید هستیم و صدها هنرمند و سیاستمدار و مدیر و متفکر در بخش های مختلف و سیاستگذاری و مشاوره و نظارت را در جلسات تقدیر از هنرمندان می بینم و در مدیریت های مختلف و نیز در تیتراژ سریالها. اسامی کارشناسان و مشاوران و ناظران ریز و درشت متخصص در رشته ها و مسائل تخصصی را مشاهده می کنیم اما دریغ از یک مشاور سیاسی مبارز. زندان رفته و ساواک شناس سالهای سیاه ستم شاهی که انگار هیچکس نیست که مورد مشورت قرار گیرد به سریال ششمین نفر نگاه کنید هر شب؛ با اعصاب ما بازی می کند. معمولی ترین آدم دوران قبل از انقلاب هم می داند که ساواک در فرهنگ آن روزگار واژه ای بود که اسمش بدن هر آدمی می لرزاند چه رسد به اینکه افسر آگاهی جلو او بایستد و یا روحانی مبارز در خیابان به آنها طعنه بزند و در حال تغییر لباس و فعالیت سیاسی مسخره اشان کند و برود و ساواکی هم شکست خورده و شرمگین صحنه را ترک کنند. وفتی امام خمینی(س) می فرماید در زمان شاه یک پاسبان یک بازار را به تنهایی می بست و از او می ترسیدند پس این چه ساواکی است که همه او را متلک باران می کنند و می روند؟ اگر بناست تعلیق و گره دراماتیک داستان با اینگونه ترفندهای غیر منطقی شکل بگیرد، بهتر بود فیلمنانه نویس و مشاورانش حداقل اطلاعاتی از نحوه برخورد ساواک و عکس العمل مردم با او می داشتند و این نکته ها بماند تا پایان سریال که بعدا از آن به طور مفصل خواهیم نوشت.

 فقط حیفم آمد دو، سه دیالوگ آن را یادآوری نکنم

آنجا که ناهید همسر نادر به مریم می گوید اگر نادر دست ساواک بیفتد کارش با اسفل السافلین است که باید می گفت: کرام الکاتبین. چون اسفل السافلین مکان است و آدم نیست و نیز آنجا که می گویند این کارهای صدمن یه غاز که می خواسته بگوید این حرفهای صدمن یه غاز و غلط خواندن سلام نماز توسط روحانی فیلم که امام جماعت نیز هست.

و دهها دیالوگ عجیب و غریب و صحنه سازی های سرتاپا غلط که بگذریم .

و اما آن داستان ماکت و مقوایی که برای عده ای سوژه شده تا با او عکس یادگاری بگیرند و خودشان را به آن روزها بچسبانند. آخر یکی نیست به این روابط عمومی ها بگوید شما که برای تیزر تبلیغاتی یک کار و تبلیغ یک کالایتان بهترین هنرمندان را به کار می گیرید، چرا مهمترین و شناخته شده ترین صحنه های تاریخ انقلاب را با مقوا و ماکت که سطح آن از کاردستی بچه مدرسه ای ها هم پائین تر است بعد از 33 سال تجربه و بزرگداشت اینگونه به بازی می گیرید؟ کجا هستند مشاوران فرهنگی و هنری تان که در طول سال آن همه هزینه های گزاف صرف آنها می شود؟ صحنه فرودگاه که در آن روز تاریخی هم صدها خبرنگار و عکاس خارجی و داخلی آن را به تصویر کشیده اند و صدها ساعت فیلم و صدها عکس از آن موجود است و به عنوان ماندگارترین و حماسی ترین صحنه تاریخ انقلاب اسلامی در همه جهان شناخته شده است، نباید اینگونه مورد سهل انگاری و سوء تدبیر واقع شود. در مقابل دیدگان دوست و دشمن قرار بگیرد و سوژه و ابزار معاندان برای اهانت واقع شود. این همه امکانات و بودجه از یک طرف و این سوء تدبیر و بی کفایتی از طرف دیگر چگونه قابل توجیه و دفاع است؟ نمی دانم!

 

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زندند

بوسیله saadati15. تير 1392 11:34

در دنیای پرهیاهو و غوغای سکرآور و سحر آمیز رسانه های مجازی که مخاطبان را چنان تسخیر و مسحور می کند که خود را نیز فراموش کرده و به خیل قهرمانان رنگارنگ هنری و ورزشی می چسبند و مسخ می شوند و در آنها خود را مسی و آنجلا جولی و مایکل جردن و دایی و گلزار و... می پندارند و غرق در امواج اقیانوس رسانه های مجازی می شوند که تمامی حقیقت را قربانی کرده اند در دنیای مجازی اشان.  

 

 در این رهگذر دو گروه بیشتر از سایرین جذب می شوند نخست گروه بورژوا صفت سرمایه دار و فرزندان سرمستان از روی شکم سیری برای سرگرمی و گذران مستی شان و دوم گروه قشر جوان گرسنه و تهیدست فقیر و فراری از خانه و زندگی پر از نکبت و پلشتی  و سردرگم در رویای همذات پنداری اشان این کنش ها و واکنش ها از این دو گروه عجیب نیست.  

 

عجیب آن است که کسانی که مثلا سرد و گرم روزگار چشیده اند سالها مدعی عقل کلی بوده اند و ناگهان با چرخشی سریع به خیل آنها می پیوندند برای عقب نماندن از قافله سرگردان و تسخیر شده و به گونه ای سخن می گویند که انگار نه انگار سالها درگیر مسائل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جامعه خود و جامعه جهانی بوده اند و می دانند که دنیای امروز هر چیزش مجازی است و مصداق چون ندیدند حقیقت ره افسانه زندند، می شوند و این هم آوائی با دنیای مجازی می شود قوز بالا قوز و شترگاو پلنگی که: لا ظهرٌ فَیَرکَب و لا لبنٌ فیحلب. و آنگاه که گوساله سامری هم از کالبد پیکره اسکار سردر می آورد همه دنبالش می دوند و موسی و معجزه رود نیل و نسل سوخته هشت سال زیر آتش و مقاومتش را و معجزه طبس و همه چیز را فراموش کرده و به خیل مجیزه گویان دنیای مجازی می پیوندند و فاجعه آنجاست که عامل و باعث و بانی این بازی را متولیان مدعی دفاع از معنویت و ارزشها در جلسات عریض و طویل اداره ممیزی اشان رقم زده اند.  

 

 آن روز که برای قهرمان بازی فیل «الی» را توقیف کردند که قهرمان بیاید و آزادش کند و هل دادند آن را به سوی خرس برلین تا آن روز که وسط تولید فیل جدایی او را زندانی کردند تا پس از هیاهوی رسانه ها و در پایان خرس برلین مجبور شوند آزادش کنند از همان روز جدائی قهرمان شد و شد سوژه ای برای دنیای پر از هیاهوی رسانه های مجازی که پس از تولید او را به عنوان نماد مقاومت و ایستادگی در برابر این مدیران بی کفایت روی دست بگیرند و حلوا حلوا کنند و آنقدر بزرگش کنند که اسکار هم سر از خاک بتکده هالیوود برآرد و او را در آغوش بگیرد. اگر در رئالیسم جادویی اش ملاک بود که راسلینی و دسیکا پیش از او بهتر ساخته بودند. هیچکس منکر استعداد درخشان جوانان ایرانی در همه رشته های علمی و فنی هنری نیست و نمی تواند باشد و نمی تواند به آن افتخار نکند و نباید به آن حسادت ورزد اما آنچه در این هیاهوها مغفول و پنهان مانده است این است که از بین اینهمه فیلمساز خوش فکر و اندیشمند از نسل اول و دوم و سوم حتی چهارم سینمای ایران فقط این یکی تخم دوزرده نکرده است که سامری اسکار را در آغوش بگیرد. پیش از این بسیاری فیلمهای رئالیستی و متفکرانه تر از سینمای ایران سراغ داریم که «گاو» سرآمد آنان است.  

 

فیلمسازی مثل کیارستمی معتقد است: اگر برای یک نمای فیلم من کف و سوت بزنند آن نما و پلان را حذف می کنم که سینما جای تحریک احساسات نیست و فرهنگ و هنر برای تعقل و تفکر و شکوفایی است و نه برانگیختن هیجانات کاذب و عقده های فروخفته جوانان و همه فیلم های متفکرانه و قابل ستایشش. گواه این ادعا استاد دیگر مثل داریوش مهرجوئی که درخشان ترین کارنامه سینمائی را درتاریخ سینمای ایران دارد و همچنان ادامه دارد و فیلم گاو او مورد تحسین امام خمینی(س) قرار گرفته است. ضمن اذعان به اینکه قرار گرفتن در کنار کاپولا و اسکورسیزی و وودی آلن کار بزرگی است اما مجید مجیدی که انسانی ترین و خلاقانه ترین فیلم و در حقیقت ادعانامه مستدل را بر علیه زالوی سرمایه داری و پیرامون فقر و غنا در بچه های آسمان که عصاره نظریات تمامی آزادگان تاریخ بشر است ساخته است که در زمان خود تا درب ورودی قله جادویی بتکده هالیوود و اسکار هم رسید شاید برای آلوده نشدن به بت دنیای سرمایه داری که در قالب اسکار متجلی شده رهایی یافت و پذیرفته نشد و دهها فیسماز جوان و استعداد ناشناخته (در فضای روابط ناسالم پول و قدرت) که همه آنها شایسته تقدیر و تحسین و ستایش هستند و امکان بروز و ظهورشان فراهم نمی شود.  

 

با همه اینها موفقیت سینماگر جوان و پرتلاش نسل برآمده از سینمای نجیب و معصوم و انسانی انقلاب اسلامی آقای اصغر فرهادی را هم به خود ایشان و هم به خانواه سینمای نجیب ایران و به هم ملت بزرگ ایران تبریک و تهنیت می گویم و یادآور می شوم که ملت ما و فرهنگ و هنر و اندیشه ایرانی اسلامی بسیار شایسته تر از این تقدیرها و تحسین ها است. ملت و فرهنگی که اولین بیانیه حقوق بشر از آن اوست و بسیاری از اولین های دیگر، ملتی و فرهنگی که بنیانگذاری و پیشگامی در بسیاری از زمینه های علمی را در چهره و سیمای بوعلی سیناها و رازی ها و ملاصدراها و علامه طباطائی ها و دها اندیشمند و متفکر و دانشمند جوان امروزین که در رشته های اختصاصی و انحصاری علمی دیگران مانند نانو و سلول های بنیادین و سایر دانشهای دیگر همچنان در جهان می درخشد و هرچند که سیطره هیولای قدرتمند رسانه های مجازی جهان پنهان و ناشناخته می ماند: ضمن سپاس از فرهادی و فرهادی های نجیب بهتر است از این موفقیت سینمایی سکویی بسازید برای نشان دادن توانایی های بیشمار دیگر این ملت به جهان مسحور شده در جادوی رسانه های مجازی.  

 

و اما نکاتی چند از داستان فیلم  

 

فیلمنامه نویس از روش دیالکتیک استفاده کرده است و بر مبنای تز و آنتی تز و سن تز به پیش رفته است تا تضاد دراماتیک اصلی قصه را بنیان نهاده و در ادامه ازتضادهای درونی در پیکره داستان به بحران ها و گره های مشکل می رسد.  

 

در شکل گیری درام و ساختمان یک داستان بر روابط علت و معلولی بر پایه واقعیت ناب و حقیقت عقلی استوار و این فرار از عقلانیت است که قصه را ساختار شکن و پر از گره و بحران می کند.  

 

فیلمساز بدون توجه به هنجارهای نهادینه شده اجتماعی موجود در جامعه ای که بستر قصه او را تشکیل می دهد با شکستن هنجارها به بحران آفرینی جذاب رسیده. همه می دانیم که در جامعه ای دینی و آن هم اسلامی و آن هم در ایران هرگز زنی شوهر دار و حامله برای تروخشک کردن و مراقبت ویژه از مردم نامحرم حتی پیرمرد آلزایمری به کار گرفته نمی شود مگر اینکه دائره اظطرار آنقدر محدود باشد که جان انسانی در خطر باشد و به عنوان واجب کفائی زن ملزم به این کار باشد که در قصه چنین اظطراری منطقی نمی نماید.  

 

آیا در یک شهر 15 میلیونی یک مرد پیدا نمی شود که این کار را انجام دهد؟ آیا برای یک خانم با وضعیت زن داستان در چنین شهری کاری دیگر و مناسب با شرائط او و با اجازه شوهر پیدا نمی شود که زن اضطرار پیدا کند و این کار را بپذیرد. آیا اصل این معامله و اجرت آن با در نظر گرفتن شرائط فوق صحیح است؟  

 

بنابراین تز داستان و به اصطلاح صغری باطل می نماید و علت و معلول با یکدیگر سازگاری منطقی ندارند.  

 

 و هم چنین مسئله و موضوع قسم خوردن به قرآن در یک مطالعه و مراجعه به حقوقدانان و قاضی اسلامی و در مقدمات علم فقه این مسئله مبتلا به آنقدر صریح و بدیهی روشن است که برای مدعی شاهد و بینه لازم است و قسم برای منکر یعنی انکار کننده عمل واجب شده است.  

 

هیچگاه برای اثبات ادعا قسم به کار نمی رود بلکه برای نفی عمل بکار می رود برای اینکه علت یک جرم و بزه در عالم حقیقی می تواند دهها چیز باشد اما برای اینکه قاضی مامور به حکم کردن به ظواهر و ادله ظاهری است نه یک امر باطنی غیر قابل احراز و اثبات در اینگونه مورد خاص (فیلم) به پزشکی قانونی ارجاع می دهند و نه قسم خوردن و اتصال آن و این تضاد و گره جذاب برای مخاطبین غیر ایرانی و بیگانه با اسلام بنیان استواری ندارد. 

 

و به همین دلایل بیشترین عامل جذابیت فیلم در سطح جهانی همین هنجارشکنی ها و مقایسه غلط فروع با اصول است که مخاطب انتلکتوئل را جذب و فیلمساز را تحسین می کنند. با این همه امیدواریم همه فلیمسازان و کسانی که کار ادبیات دراماتیک در تئاتر و سینما می کنند در مسائل شرعی و آداب اجتماعی به مراجع معتبر مراجعه و مشورت کنند. 

 

هرچند که همچنان فتح قله ای جهانی توسط اصغر فرهادی مایه مباهات و جای تقدیر هم دارد.  

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

محمود گلابدره ای؛ «دن ناآرام» ادبیات داستانی ما

بوسیله saadati15. تير 1392 11:21

 

 

محمود که بود؟ بهتر است بگوئیم که نبود؟ زیرا «که نبودن» برای همه خصلتهای او مصادیق بیشتری دارد. اگر همه نویسندگان «که بودنشان» را می شود در یک صفحه نوشت، برای محمود «که نبودنش» دهها صفحه بیشتر می شود و وقتی همه قاعده های کلیشه ای بی خاصیت و مجازی هستی همه را در می نوردد، یکی که مثل همه نیست می شود استثناء که قابل تامل است. چرا که قاعده ها در همرنگی با زمانه ساخته می شوند و وضع می شوند. وقتی همه دروغ می گویند، یکی که راست می گوید می شود علامت تعجب! و استثناء  و همه از او فراری می شوند که در چهارچوب قاعده های رایج  نمی گنجد و نان و دکان همه را به خطر می اندازد. محمود اینگونه بود که اصلا گروه خونیش با دروغ، با ریا، با فریب، با محافظه کاری، با نان به نرخ روز خوردن و با این کلیشه های رایج زمانه جور درنمی آمد. البته به دلیل استثنائی بودن تنها می ماند و رفتارش در عصبانیت محض و تنهایی کشنده خطرناک می شد، چون خلقش که تنگ می شد به زمین و زمانه گیر می داد.

محمود در چنبره خود دوران انقلابش با مردم امروزی استحاله شده و الینه شده، در معیارهای دوران کنونی گیر افتاده بود و هرچه سعی می کرد که زمانه را بفهمد و با آن کنار بیاید نمی توانست. چون همه ارزش های اولیه که در مجموعه «لحظه های انقلاب» نوشته بود و لمس کرده بود و با آن زندگی کرده بود، هنوز در وجودشو در خون و رگش جاری بود.

او مثل اصحاف کهف بود که بعد ازده سال رفتن به آمریکا و خواب در آن سرزمین ناجور، حالا بیدار شده بود و خودش را وسط میدان انقلاب و کوچه های شمرونتنها می دید که هیچکس سکه های قدیمی اش را نمی خرید. اما وقتی قلم به دست می گرفت تا از «آقا جلال» بنویسد و از «بچه شمرون» در دوگانگی این روزها با آن روزها، گستاخانه و عصیانگرایانه و نوستالژیک اما دردناک می نوشت و راه برون رفت از این دوگانگی را دامنه کوه، بیابان، صحرا، رودخانه، آب چشمه، پونه و طبیعتی می دانست که هرگز رنگ عوض نمی کند و هرگز دروغ نمی گوید و هرگز مسخ و الینه نمی شود و به همین دلیل به آنها پناه می برد و چه زیبا می نوشت وقتی که خود خودش را می نوشت که: «من دال دل دماوندم»

نسل امروز و فردای ما به شدت نیازمند مطالعه و فهمیدن «ده سال امریکا»ی اوست. اثری که به نظر نگارنده از «بازگشت از شوروی» آندره ژید هم جذاب تر و واقع گرایانه و موشکافانه تر است. هرچند که آندره ژید در دوره خودش از نوابغ بود و «مائده های زمینی اش» فراموش ناشدنی است. اما گلابدره ای به دلیل احساس تنومندی که داشت و در آن ده سال هم با پوست و گوشتش درگیر همه مشکلات و سختی های زندگی در مدینه فاضله موهوم آمریکا بود و دلش برای آنها که از روی سادگی و خوش قلبی آمریکا و غرب را اتوپیا و ناکجاآباد نجات بخش خود می پندارند، می سوخت، در ده سال آمریکا رسالت نویسنده بودن را به خوبی ادا کرد تا همه را از آن رویاهای بیهوده بیدار کند و حقیقت پوشالی بودن تصور بهشت زمین بودن غرب را بازگو کرد.

به راستی محمود گلابدره ای یک استثنا و یک علامت سوال بزرگ بود که هم چنان بی پاسخ مانده است.

یادش گرامی، نامش جاودان

برچسب ها:

سیاسی و اجتماعی

درباره من


علی اصغر سعادتی مطلق
متولد1329
کارشناس ارشد پژوهش هنر و فیلمنامه نویسی
الف) سوابق، مسئولیت ها و فعالیت ها
1- تاسیس بخش هنری در دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم
2- رئیس هیئت های داوری جشنواره فیلم و موسیقی و تئاتر فجر به نمایندگی از حوزه علمیه در 5 سال متوالی62-67
3- تاسیس معاونت هنری در موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س) زیر نظر حجت الاسلام و المسلمین حاج سید احمد خمینی سال 1368
4- عضو شورای عالی جشنواره یاد و یادگار
5- تاسیس موسسه عروج فیلم در سال 1372
6- عضویت در شوراهای فیلمنامه 1- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 2- انجمن سینمایی دفاع مقدس3- گروه تلویزیونی شاهد4- گروه معارف شبکه اول 5- بیناد سینمایی فارابی
7- تاسیس دفتر پژوهش و نشر هنر دینی در معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال 1379
8- رئیس هیئت داوران جشنواره فیلم ققنوس (راهیان نور)
9- مشاور هنری موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)
ب)تولیدات
فیلمنامه نویسی، تهیه کنندگی، کارگردانی و مدیریت تولید فیلم ها و برنامه های تلویزیونی 1.خلوت خورشید 2.حضور 3.امام خمینی منادی آزادی 4.رسالت زن مسلمان 5.قبیله ایمان 6.الطاف حق 7.بوی خوش آشنایی 8.آتش نهفته 9.کام 10.حدیث نور 11.راست قامتان 12.درخت دوستی

ج)تالیفات 1. مجموعه شعر میلاد
2. مجموعه مقالات نقد ادبی و نقد سینما، هدف ادبیات و هنر، مدیریت هنر در مجله حضور، روزنامه میان مجله سروش، روزنامه کیهان و فارابی و قرار
3. طرح فیلمنامه آماده نگارش بزرگراه آسمانی بر اساس مفاهیم قرآنی
4. فیلمانه سینمائی (اطاق فکر) موضوع انقلاب
5. سردبیر فصلنامه ادبی هنری قرار 1386
6. فیلمنامه تمنای وصال.با نام مه.تولید و از شبکه تهران پخش شد 1386
7. فیلمنامه سیمای راست قامتان (درباره بزرگان حوزه ی علمیه )، تولید 89-90

برچسب ها

لیست نویسندگان

    نظرات اخیر

    هیچ چیز

    AuthorList